نفر اول: ساعت ۱۲:۳۰ ظهره، توی سوله شماره دو کارگرها وایسادن و خط تولید خوابه! هیچ خبری از قطعات اصلی نیست.
نفر دوم: کامیون کجاست؟ قرار بودش ۲ ساعت پیش برسه.
نفر اول: توی جاده گیر کرده.
نفر دوم: مسئول خرید چی؟
نفر اول: جواب نمیده.
نفر دوم: مدیر تولید؟
نفر اول: میگه بدون مواد اولیه کاری از دستش برنمیآد.
نفر دوم: انبار چی؟
نفر اول: موجودی نیم ساعت پیش تموم شد.
راوی: هر دقیقه تأخیر، ده تا سفارش عقب میافته. هر روز تأخیر، ۵۰۰ میلیون تومن ضرر، و اینجا همه فقط به هم نگاه میکنن.
اون روز آرش برای بازدید اومده بود کارخونه، همراه داییش. کسی که ۲۰ سال تکنیسین تولیده و بیشتر عمرش رو بین همین دستگاهها گذرونده.
دایی آرش: ببین آرش، کارخونه رو توی بحران باید شناخت، نه روزهای آروم.
راوی: همه دنبال مقصر بودن؛ بعضیها توی موبایلشون دنبال شماره راننده میگشتن، بعضیها هم قُر میزدن و بعضیها هم فقط ایستاده بودن.
اما یک نفر آروم و بیهیاهو، نه برای دستور دادن و نه حتی برای سرزنش کردن، شروع کرد مسیر خط رو نگاه کرد.
راوی: رفت سراغ تابلوی برنامهی تولید. وضعیت موجودی رو از روی مانیتور انبار چک کرد. چند تا تماس کوتاه گرفت و بعد کنار سرپرست شیفت ایستاد.
فرد مرموز: خط دو رو موقت نگه دار تا قطعه اصلی برسه. ظرفیت آزاد رو بده به خط پنج، موادش موجوده.
به انبار بگو ارسال امروز رو بر اساس تعهد تحویل تنظیم کنه. به واحد فروش هم خبر بده تحویلهای امروز جابهجا شده، ولی هیچ سفارشی لغو نمیشه.
راوی: نیم ساعت بعد موجودیها بهروزرسانی شده بودن. خط تولید نخوابید، فقط مسیرش عوض شد. کامیون که رسید، کارخونه هنوز سرِ پا بود.
آرش: عجیبه! نه با داد، نه باد دستور؛ فقط با فهمیدنِ کلِ تصویر، همهچیز جمع شد.
راوی: آرش از داییش پرسید:
آرش: دایی، این کی بود؟
دایی آرش: کسی که کارش دیدنِ کلِ سیستمه، وقتی همه فقط بخشِ خودشون رو میبینن.
راوی: اون روز تموم شد، اما یک سوال تو ذهنِ آرش موند؛
این آدم دقیقاً چه نقشی داشت؟ و پشت این نگاهِ سیستمی، چه دانشی خوابیده بود؟